Wednesday, September 26, 2007

عروسی آلمانی

عروسی آلمانی رو هم تجربه کردیم... انصافا بد هم نبود. مخصوصا که من و نینوچکا خودمون را برای یک چیزی شبیه تشییع جنازه شارل دوگل آماده کرده بودیم... همه از من می پرسیدند که این عروسی با عروسیهای شما فرق می کنه؟ همیشه جواب می دادم که خوب واقعا خیلی متفاوته اما اینجورش هم با مزه است. مراسم آلمانی به هر حال خیلی خیلی آرومتر از مراسم ایرانیه. توی کل مراسم هیچ بچه ای وجودنداشت. تمام کسانی هم که بچه کوچک داشتند سپرده بودند به پدر و مادری یا پرستاری و خودشان تنها اومده بودند... با عروسیهای ایرانی که بچه ها از سر و کول هم بالا می روند و آدمها اونهمه شلوغ پلوغ می کنند خبری نبود البته... موقعی که توی ثبت جلوی اونهمه آدم عروس و داماد بله گفتند من داشتم از انتظار می مردم که کسی کییییل بکشه. اما خوب همه ساکت نشسته بودند و اونها که دیگه خیلی احساساتی شده بودند با گوشه دستمال اشکشون را پاک کردند... حلقه ها رو هم که دست هم کردند باز هم سکوت مطلق... بعدش هم خانم ثبت احوال با یک کم شرمندگی گفت فکر کنم بوس یادتون رفت... عروس و داماد هم دست و رو شسته اون وسط شروع کردند به ماچ و بوسه... من دیگه کم کم داشتم به خودم شک می کردم ... همش خودم رو گرفته بودم که نکنه شروع کنم چلپ چلپ به دست زدن و بعدا بهم بگن مثلا چه می دونم اونجا که دست زدی شگون نداشت یا همچه چیزی...
اما دیگه صدای داماد هم در اومد ... چرا دست نمی زنه هیچکی؟! ... بعدش تازه ملت یادشون اومد که این چیزی که می بینن و خیلی مثل توی تلویزیونه در واقع توی تلویزیون نیست و می تونن راحت ابراز احساسات کنند.

ادامه در نینوچکا

Sunday, September 23, 2007

New Weblog

I am renovating my previous home.


Bahareh

Tuesday, September 18, 2007

Being 31 years old

I have the feeling that I have grown up younger....there are more thing that I know I don't know now than any other time in my life. I have all the passion to get to know them. What it could be except being younger?

I have also learned that I have to be patient, nature takes it course...I need to wait.

Being 31 feels wired.

Monday, September 17, 2007

یه چیزی یادم افتاد تعریف کنم و برم سر مشقم دیر شد. اول دبیرستان که تازه تجزیه را خونده بودیم، 2 صفحه تمرین بود توی کتاب که یه شب باید انجامش می دادیم. من هی نوشتم هی نوشتم... شد 2 ساعت اما تموم نشد. فرداش پررو پررو رفتم به معلممون گفتم من 2 ساعت وقت گذاشتم اینا تموم نشد! معلممون اومد سر کلاس و از بچه ها پرسید کی چقدر وقت گذاشته. همه بیشتر از من وقت گذاشته بودند:"> حالا هم نمی فهمم من کندم یا اصولا اینجوریه!

Saturday, September 8, 2007

طبق معمول در حال گشت و گذار در اینترنت بودم که در وبلاگ زهرا به این برخوردم... خیلی بامزه بود :) البته ادامه داره که اگه دوست داشتید اصلش را بخونید.

...

در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود
1) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی مستقیم
2) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه: ” اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن”، به این می گن تبلیغات
3) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین:”من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی تلفنی
4) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: ” در هر حال، من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟”، به این میگن روابط عمومی
5) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: “شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری
6) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
7) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا

Friday, September 7, 2007

سرم شلوغه یه جورایی ... جالبه که وقتی سرم شلوغه حالم هم بهتره.

دیشب تا صبح توی خواب با یک نفر که از ایران اومده بود بحث می کردم... فقط برای اینکه از دهنش در اومد که چرا این آلمانیا توی این تئاتر از اینهمه عرب و سیاهپوست استفاده کرده اند. همش سعی میکردم به حرفش بیارم یک جوری که نظرشو صریح بیان کنه ببینم چرا این حرف شنیع رو زده. با پوزخند همش از زیر بار جواب دادن در می رفت... پوزخندش این معنی رو برای من داشت که تو که می دونی میونه ما ایرانیا و عربها چطوره...
از خواب که بلند شدم واقعا مدتی طول کشید تا به خودم بیام و باورم بشه که خواب دیده ام. بعدش همش فکر می کردم که چطور شد که مسیر ذهنم به چنین خوابی ختم شده...

یادم اومد که یکی دو هفته پیش هم یک نوشته ۳ تکه ای نوشته ام در باب یکی دو تا پیش داوری که برام خیلی عجیب بودن و البته وقت نکردم که تایپشون کنم.

نسخه کاملش: اینجا

Friday, August 24, 2007

1-من می خوام از این پست های چند قسمتی شماره ای بنویسم. نمی تونم شماره ها را تنظیم کنم. درگیری دارم با این ویرایشگر. نه اینکه خودم خیلی خوش صحبت بودم.

2-یه فیلم جنجالی ساخته مایکل مور درباره سیستم درمانی آمریکا و بیمه های درمانی. یه گروه تشکیل داده و از مردم خواسته که تجربه هاشون را با او شریک بشن. و از قدرت youtube میگه: خانواده ای که بیمه براشون صورت حساب 66000 دلاری فرستاده بوده و 24 ساعت بعد از اینکه آنها داستانشون را می گذارند روی youtube شرکت بیمه میگه که اشتباه کرده و صورت حساب 5000 دلاره.

3- داره بوی پاییز میاد. با اینکه هنوز حسابی گرمه اما معلومه که آخرشه. هلاک از آفتاب گرم رفتم ناهار بخورم، توی همین مدت سفارش غذا و خوردنش، باد اومد و ابر شد و برگهای خشک روی آسفالت می رقصیدند. بعد هم بارونی گرفت که مجبور شدم صبر کنم تا بند بیاد. عین فیامها بود وقتی قراره گذر زمان را نشون بدهند.

4- هی با شادمانی برای خودم لوازم تحریر می خرم. جو گیر هم شدم حسابی، یه سری هم واسه دفتر دانشگاهم خرید می کنم. لذت خرید لوازم تحریر به یک دونه یک دونه خرید کردنشه، اینجا همه چیز را فله ای می فروشند، 29 تا مداد سیاه، 4 تا چسب، 6 تا پاک کن! ای بابا! من دوست دارم هفته ی دیگه بیام یه دونه دیگه بخرم، مگه میشه؟

5- یه همکلاسی ایرانی شریفی داریم که تا آخر سال قراره با هم کل کل کنیم. نمی دونم چرا، هیچ نمی تونیم با هم کنار بیایم. بقیه همکلاسی ها فعلا خوبند.


6- فسقل از اون ور دنیا زنگ زده به من خبر بده که اولین دندونش لق شده :)

Sunday, August 19, 2007

هر روز قبل از هر کاری صفحه اخبار رو باز می کنی و هر بار با خودت می گی خدا رحم کنه... دیگه انگار یک جورایی شرطی شدی. همش هول روزهای بدتر رو داری. گاهی اوقات از خودت بدت میاد. از اینکه اینقدر ترسو شده ای. از اینکه اینهمه هراس داری و از اینکه هیچ کاری نمی کنی چون نمی دونی که باید از کجا شروع کرد. نمی دونی چجوری می شه کاری کرد.
این نوشته ها را توی فروم بی بی سی می خونی.
برات جالبه... برات جالبه که خیلی ها نظرشون روی برگشتن و سازندگیه. با خودت فکر میکنی... سازندگی؟ نکنه اینقدر اینجا موندی و دورادور از اخبار ایران خبر میگیری چیزی رو از دست دادی؟ گیج و منگ سرت رو می کنی توی یقه خودت و می گی نکنه واقعا هنوز می شه اونجا کاری کرد؟ نکنه اوضاع به اون وحشتناکی ها هم که تو فکر می کنی نیست؟
این نوشته از تهران را توی سایت ابراهیم نبوی می خونی. همین جوری بیشتر حالت گرفته می شه.
داری به ماههای آخر تحصیلت نزدیک می شی و در هم برهمی افکارت هم بخاطر آینده مبهمیه که در پیش رو داری. با خودت می گی بذار ببینیم چی پیش میاد.

" می دونی سرنوشت وحشتناک ما ایرانی ها چیست؟ که وقتی در ایران هستیم، از وضعی که هست بیزاریم و دوست داریم از اون فرار کنیم، و وقتی که از اونجا فرار می کنیم، می بینیم جایی برای موندن جز بازگشت به اونجا نداریم. سرنوشت جالبی نیست، شاید روزی بتونیم راهی برای گریز از این وضع پارادوکسیکال پیدا کنیم، اما شاید امروز بدترین زمان برای تصمیم گیری باشه. راستش رو بخواهی من هم به آینده امیدوار نیستم. من فکر می کنم اصلاح یا حتی تغییر حکومت فقط یکی از مشکلات ماست، مشکل بزرگ ما مردمی هستند که از فرط بدی ها و پلیدی های حکومت ما نمی تونیم مشکلات اونها رو ببینیم. چون حکومت مثل یک مانع عظیم و فراگیر جلوی دیدن هر چیزی را می گیره." از اینجا

ادامه در نینوچکا

Monday, August 13, 2007

The return of Bahareh

Okay.... Finally..
This is my the third girl who was missing fro the last couple of months....
Stay tuned I will be back....

Sunday, August 12, 2007

حس قدیمی

یکی از جاذبه های آلمان برای من باغ وحش هست. توی هر باغ وحش تا جایی که می شه حیوانات رو سعی می کنند در محیطی نگهداری کنند که تا حد خیلی زیادی شبیه محیطی باشه که معمولا هر حیوان در طبیعت در اونجا زندگی می کنه. مثلا برای بز ها یک منطقه کامل صخره مانند درست کرده اند که این بزها روی این صخره ها اینطرف اونطرف می پرند و کیف زندگیشون را می برند.
یا مثلا برای خرسهای قطبی یک قلمرو حسابی درست کرده اند با یخ واقعی و حوضچه هایی برای شنا و ...

این دفعه با چند تا از دوستان مشترک رفتیم باغ وحش کلن. وارد باغ وحش که شدیم داشتم از تعجب و خوشحالی شاخ در میاوردم... حالا بماند که آدم از خوشحالی شاخ در نمیاره. اما اولین حیوانی که توی باغ وحش کلن دیده می شه اینه: الاغ ایرانی. اونهم با پشت زمینه یک دیوار آجر سه سانتی که توی آلمان اصولا وجود خارجی نداره و گل یاس آویزون از دیوار آجر سه سانتی... خلاصه آنچنان حس قوم و خویشی بهم دست داده بود که نگو. اینم عکس اوریجینال همین رفیقمون در کلن. یک ساعت رفته بودم توی کف این قیافه آشنا. تو کف این نگاه. گوشها. حالت چشمها... خلاصه صفایی بود. البته مثلا پلنگ ایرانی هم بودها. اما این یکی چیز دیگه بود.

حرکات موزون

الان بعد از قرنها به سایت رادیو زمانه سر می زنم. یکی از نوشته ها مربوطه به فرزانه کابلی و سراغ گرفتن از کلاس رقصش. به سایتش سر می زنم. با خودم فکر می کنم یعنی واقعا توی تئاتر رسمی ایران به اینها اجازه کار و رقص داده اند؟ بعدش احساس این ایرانی ها بهم دست می ده که 20-30 ساله ایران نبوده اند.

یادم می افته به پروفسور ایرانی توی دانشکده مان... روز اولی که رفتم سلام و علیکی باهاش بکنم وقتی گفتم از کدام دانشگاه هستم اولش ذوق کرد و گفت که اونهم یکی دو سال اونجا بوده. بعدش پرسید هنوز هم مثل اونموقع هاست؟ گفتم چطوری یعنی؟ گفت اونموقع توی کلاسها بین دخترها و پسرها پرده زده بودند و... کلی خندیدم. گفتم شما مگه کی اونجا بودید؟ گفت حدود 20 سال پیش.

Friday, July 27, 2007

اطلاعات جدید تلوزیونی سانی

اول که اومده بودم اينجا گير داده بودم به سی‌سی‌ان. بعد گير دادم به فيلم ديدن. حالا فيلم‌ها هم تکراری شدن! منم گير دادم به travel chanel . یکی هست که میره اینور و اونور دنیا عجیب غریب‌ترین غذاهاشون را می‌خوره. دل از حلقم در میومد از دیدنش اولا اما حالا بی رگ شدم دیگه. دیروز بعد از اینکه رفت ژاپن و کلی چیزهای حال بهم‌زن خورد رفت یه سری گاو خوشحال بهمون نشون داد که آخر خنده بودن. این گاوها صبح به صبح ماساژ و قشو میشوند که باشند! بهشون آبجو می دهند که باز هم خوشحال‌تر باشند. معتقند که هرچی گاوه خوشحالتر گوشتش خوشمزه‌تر! گفتنی که قیمت یه پرس غذا از گوشت این گاوها ۲۰۰ دلارهحالا اینقدر اطلاعات گاوی!! دادم اینم بگم که واسم جالب بود دانستن اینکه توکیو با اینکه بیشترین تراکم جمعیت را داره جرم و جنایت درش خیلی کمه و شهر بسیار امنیه. یه دختر می‌تونه شب توش قدم بزنه فعلا يکی از کسانی که بهشون حسودی می‌کنم شديد اين سامانتا است که هی ميره اين‌ور و اون‌ور دنيا را می‌بينه و يه ذره اش راهم به ما نشون می‌ده. چه کارهای خوشحالی هست برای انجام دادن و ما گیر دادیم به علم و دانش! اینا همش واسه ی اینه که دانشگاه داره شروع میشه و من هول دارم!

و چه رویاهایی

که تبه گشت و گذشت

...

و چه امید عظیمی به عبث انجامید
يکی به من بگه چه مرگمه که هی اينا را می‌خونم و ديم زار ردن می‌خواد؟ ساديسم دارم؟ ميشه نداشته باشم؟




برای خودم هزار بار پيغام تسليت مک‌ماهون به زری را تکرار می‌کنم : گريه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد روييد و در شهرت درختهايی و بسيار درختان در سرزمينت. و درختان از باد خواهند پرسید، در راه که می آمدی بهار را ندیدی؟

Friday, July 20, 2007

برام جالبند آدمهايی که بعد از يک دوره ی کوتاه زندگی در آمريکا ان‌هم به صورت مهمان و موقت به اين نتيجه می‌رسند که اينجا بهشته. اين حد خوش بينی برام قابل فهم نيست. من نقطه مقابل اين آدم هام. می توانم در باره همه ی چيزهای مسخره ی اينجا چنان داد سخن بدم! نکته اينه که کسی حرف‌های من را باور نخواهد کرد و گذاشته ميشه به حساب‌های ديگه! مردم ايران غر می زنند زياد و درباره همه چی. به اينجا که می رسند باورشون ميشه که اومدن بهشت. نه فقير می بينند نه سيل و نه هوای شرجی اذيتشون می کنه


از بیکاری هی تلویزین تماشا می کنم. هفته‌ی پيش در گرمای ۴۰-۴۵ درجه مسافرهای لاس وگاس را نشان می داد که در آفتاب قدم می زدند و آفتاب می گرفتند. کدوم ما حاضر بوديم تو تابستان بريم اهواز يا بندر عباس؟

تو ايران که نداشتيم اما فکر کنم بهش می گفتند کشتی کج. اينجا بهش می گويند کشتی حرفه‌ای. يه نمايش مسخره ی بزن بزن. جز برنامه های دايمی تلويزيون است. با خودم فکر می کنم اگه اين جز برنامه های دايمی تلويزيونی در خاورميانه بود حتما می شد جز نشانه‌های بربريت ما.

خواب زياد می بينم تازگيها. خوابهای آشفته. اين چند روزه که درباره اعدام سينا و ديه می‌خواندم شب خواب ديدم که در ميدانی هستم که آن طرفش يک چوبه ی دار در حال ساخت است. هراس حضور در صحنه ی اعدام و همراهی با تماشاچی های چنين مراسمی ولم نمی کرد.

Wednesday, July 11, 2007

دارم یکم درس می خونم واسه ی خودم. بعد اینهمه سال زور می زنم ریاضی یک و دو یادم بیاد و قضایای حد. حس با مزه ای دارم حالا. این مغز بیچاره هم به کل یادش رفته جه باید بکنه!

دستور زبانم افتضاح شده. کلمات جمله را بر اساس الویت بیان می کنم. اینه که وقتی چت می کنم طرفم گیج میشه
میگم: حالم خیلی گرفته شد. حالا خوب شدم ولی
میگه: ولی چی؟
می خندم : ولی مال اول جمله بود

جيرجيرکها همه جا را گرفته اند. منم ترسو! ديگه فکر نکنم شب پا از خونه بيرون بذارم! فکر کنم با پلنگ راحتتر کنار بیام تا حشرات! ديگه بزرگ و بالدار هم شده‌اند. حالا باز ایران که بودیم یکم محفوظ بودیما.

می خوام فعلا فقط روزمره بنویسم. هیچ مساله ای وجود نداره که الان در توان من باشه حلش یا حتی کمک به حلش. خودم را بدارم فعلا همین هم هنره!

Thursday, July 5, 2007

میخواهیم که با هم بریم رم... برنامه هامون جور نمی شه. پیدا کردن بلیطی که به پز دانشجویی بخوره از هر نقطه دنیا به هر نقطه دیگه دنیا امکان پذیر نیست انگار. آخرش به این نتیجه می رسیم که من و لیلی آلمان همدیگه رو ببینیم و لیلی و سانی پاریس و اونها از اون طرف پرواز کنند به سمت ایران... تمام مدت سانی می گه که اضطراب داره و تو می فهمی که اضطراب از جنس انتظار کشنده است... انتظار کشنده برای دیدن همه چبزهایی که در تمام ماههای گذشته با حسرتشون خوردی و خوابیده ای...
وقتی می شنوی که سانی رفته با تمام ساک و بار و بندیل توی فرودگاه و گیت آخر تازه فهمیده که تاریخ ویزا و پروازش با هم نمی خونه انگار سقف آسمون میاد روی سرت... تا شب به لیلی هم نمی گی چون خودت طاقت دیدن قیافه اونو هم نداری... آخر شب فکر می کنی بگذار یک زنگی بزنم که بدونه که ما هم براش کلی غصه خوردیم... به لیلی می گنم خدا واقعا برای هیچ بنی بشری نخواد... مرگ که نیست که برگشت ناپذیر باشه اما واقعا از اون تجربه های تلخه که سر دشمنت هم دلت نمی خواد که بیاد.
بعضی وقتها دلت می خواد یک بازوی گنده داشتی که می تونست تا اونور دنیا بره و کسی را در آغوش بگیره که دلش حسابی تنگه.

اخبار خانواده شمعدانی را در نینوچکا بخوانید.

من هيچ جا نرفتم! سر و مر و گنده در قلب آمريکا نشسته ام! به جاش یادم اومد چقدر دوستای خوب دارم که وقتی همه ی برنامه هام به باد فنا رفته و همه را قال کذاشتم درک می کنند که چقدر حالم گرفته است و دستای مهربونشون تا این ور دنيا می رسه.
اين شهرهای آمريکايی که عين فيلمها يه خيابونه که هيچ آدمی توش نيست منو کشته. دلم می خواد توی يه شهر واقعی زندگی کنم منظورم اينه که آدم ها توش راه برن. اينجا راه رفتن به ای نحو کان تعريف نشده است. اونم با کيسه های خريد! چرا اينجا پياده رو تعريف نشده است؟


رفتيم آتش بازی سالگرد استقلال آمريکا را تماشا کرديم. از بس مودم پايين بود تموم مدت به اين فکر می کردم که چرا در تمام بچگی ما آتش بازی نبود و من به اين سن و سال نبايد يه آتش بازی درست و حسابی ديده باشم! این مقایسه دایمی اگه از ناخودآگاه من بره بیرون خوب میشه خیلی!



Friday, June 22, 2007

تو ذهنم هزاران بار می نویسم، روان و ساده، مثل قدیمها که با نوشتن دوست بودم. اما اینجا که می نشینم، نمی شود. کلمه ها دیگر ردیف نمی شوند. هنوز با صفحه کلید دوست نیستم. هنوز فکر هایم را رها می کنم و به دنبال حروف می گردم.

دارم میرم خونه. هول و گیجم. قبلتر، با نقشه ی رفتن شاد بودم. همش به روباه شازده کوچولو و رنگ گندم زار و ساعت 4 فکر میکردم. از بس برنامه ام این ور اون ور شد دیگه اون حس خوب نزدیک شدن تبدیل شد به اضطراب.

الان روسریم را پیدا کردم بذارم توی چمدونم دم دست. امتحانش کردم. شکل خودم شدم، شکل خود دو سال پیش. شکل خود آنهمه سال. اینجوری برای خودم آشناترم انگار.

دلم می خواد همه جا برم، همه را سیر ببینم. دلم می خواد برم در بی زمانی و همه ی لحظه هایی که نبودم را زندگی کنم. چه جوری برم؟ چه جوری بر گردم؟

"و راه دور سفر از میان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگی زندگی می رفت"
همیشه از دیدن جاده، از دیدن ردیف ماشینها یاد این شعر می افتم. حالا دارم می رم دنبال این جوهر پنهان زندگی. دارم میرم برای یکسال و نیم دیگه حس ذخیره کنم.

"انتظار سخت است، با تردید که بیامیزد می شود زهرمار"... همه ی جمله های همه سالها در سرم میچرخندو. نمی دانم فرصت باز خوانی چند خاطره را دارم. " تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟"

Tuesday, June 19, 2007

فردا صبح دونفر سنگسارمی شوند

باید کاری کرد... باید کاری کرد.

http://www.roozonline.com/archives/2007/06/005387.php


__________________________________________________________
آن دو نفر سنگسار نشدند... نوشتن من اینجا البته خیلی هم کمک نکرد... اما چیزی که حس می کنم اینه که همین نوشتن... همین فریاد گنگ منو آرامتر کرد.

بد وبیراه های آلمانی

این آلمانی ها اصولا موجوادتی هستند که باید اول کشفشون کرد... مثلا بد و بیراه هایی که به هم بار می کنند کلی مایه خنده است... حالا منظورم فحش اساسی آبدار نیست ها... همینجوری بد و بیراه دوستانه...
مثلا می گن فلانی مثل گوجه فرنگی بی وفاست!‌یا مثل نون احمقه یا مثل جوراب تنبله.
یا وقتی می خوان بگن طرف چرتش پاره شد یا توی حالش خورد می گن از جورابش افتاد پایین... خلاصه من که هر از گاهی فقط می خندم به این جور اصطلاحاتشون.
لینک

Sunday, June 17, 2007

شهر زیبا

بعد از مدتها فیلم ایرانی خوب دیدن هم غنیمته... اونهم نه فیلمی که از اینترنت دانلود کرده باشی با کلی تبلیغ پرشین هاب و آرین هاب و آرم صدا و سیما و تسلیت فوت رسول اکرم گوشه سمت راست. تازه همه اینها در یک صفحه 5 سانت در 5 سانت... نه! اینجا کتابفروشی ایرانی کوچیک شهر ما به تازگی فیلمهای ایرانی هم میاره برای کرایه و آدم می تونه واقعا با کیفیت خوب فیلم ببینه.
شهر زیبا... فیلم واقعا خوبیه. در مورد قصاص... که چطور آدمهای مختلف هر کدام به نوبه خودشون تلاش می کنند که خون دیگری ریخته نشه. محیط فیلم و آدمهای فیلم کاملا ملموس و قابل باورند. فیلم سیاه هم نیست که آخرش دلت بخواد سر به بیابون بگذاری... حسی که آخرش داری حس حسرته... حسرت می خوری به تمام کسانی که با تمام مشکلاتی که توی ایران سر راهشون هست باز هم کارهای به این قشنگی می کنند. به این فکر می کنی که خدایا چقدر کار فرهنگی هنوز باید توی این مملکت بشه. و چقدر دلت می خواد که تو هم کاری می کردی... با خودت می گی تو هم یک روز یک کار خیلی توپ می کنی... یک روز. یک روز خوب خدا.

Thursday, June 14, 2007

خانواده شمعدانی در سرزمین ژرمن ها

الان خبر شدم که مامان بابا برای یک ماه میان اینجا... خیلی خوشحالم. نینوچکا می گه دیگه می تونی همه چیزهایی که دو سه ساله توی ذهنت حک شده را بهشون نشون بدی. نمی دونم که عکس العمل شون در مقابل محیط جدید چیه.
ولی حتما خیلی با مزه می شه. مخصوصا دیدار با خانواده سیتا. دیشب داشتم به نینوچکا می گفتم مکالمه بابا و مامان با آلمانیا حتما خیلی هم سخته. مخصوصا که آلمانیا خیلی رک هستن.
ادامه

Sunday, June 10, 2007

اجلاس سران g8 هم به پایان رسید.
چیزی که جالب بود برخورد حکومت بود با جمعیت تظاهرکننده. روز اول همه چیز تحت کنترل بود. تعداد پلیسها بیشتر بود از تعداد تظاهر کنندگان. قکر می کردی که مسابقه فوتباله. روز دوم یک گروه سیاه پوش آمدند که یک جورهایی آدمو یادانصار حزب الله می انداخت. شورش و سنگ انداختن به پلیس و آتش زدن ماشین و این جور خودنمایی ها. خلاصه یک روز تمام شهر را شلوغ کردند. کلیاتی هم پلیس ها بودند که توی درگیری زخمی شدند. اما روز بعد بر خلاف چیزی که ذهن ایرانی بهش عادت داره تظاهرات از سر گرفته شد و جمعیت مردم حتی بیشتر هم شد که کمتر نشد.
ادامه

Friday, June 8, 2007

آمده ام تعطیلات. یک هفته ی سبک و بی خیال. دیشب مهمانی راه اندازی چند تا ازخطوط تولید بود، با مزه است که چقدر مناسبات بین آدم ها، بین رییس وزیر دستهاش اینجا متفاوته. غذا را مدیر ها پخته بودند. خوشمزه هم بود، منم از ورزش می اومدم حسابی چسبید
بر عکس ویرجینیا که همش کوهه دوور و برمون، می سی سی پی همش دشته و افق باز"بر هامون نهاده" . پر از آبگیر های کوچک و بزرگ واسه ی فروش. با مزه است که توی فضایی باشی که همیشه تو کارتونها دیده ایم. من همش به یاد تام سایرم و رنگ زدن نرده های خونه ی خاله سالی.

Friday, June 1, 2007

مسافرت

دو هفته است که نبودم... مسافرت. یه جای خاص از اسپانیا.... برای اولین بار بود که آب اقیانوس را می دیدم. جالب بود... آبی تر از آبی... و زیبا تر از زیبا. اما چیزی که هرگز توی زندگیم بهش فکر هم نکرده بودم که روزی منو تحت تاثیر قرار بده: دیدن گل خر زهره! من دیگه تقریبا باورم شده بود که گل خر زهره یه چیز کاملا اصفهانیه و اونم فقط توی محله های خیلی قدیمی با خونه های قدیمی... خونه های قدیمی با حوض های لاجوردی و گل خرزهره... اونقدر گلهای آشنا می بینم که دیگه اشکم در میاد از بسکه یاد قدیم ندیما و پدر بزرگم می افتم... شب هم خواب پدربزرگم را می بینم. نگرانه... نگران مامان بزرگ. پیرمرد تمام عمر نگران اطرافیانش بود... خدارحمتش کنه. مرد بزرگی بود.