Being 31 years old
I have also learned that I have to be patient, nature takes it course...I need to wait.
Being 31 feels wired.
طبق معمول در حال گشت و گذار در اینترنت بودم که در وبلاگ زهرا به این برخوردم... خیلی بامزه بود :) البته ادامه داره که اگه دوست داشتید اصلش را بخونید.
...
در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود
1) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی مستقیم
2) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه: ” اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن”، به این می گن تبلیغات
3) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین:”من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی تلفنی
4) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: ” در هر حال، من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟”، به این میگن روابط عمومی
5) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: “شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری
6) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
7) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا
سرم شلوغه یه جورایی ... جالبه که وقتی سرم شلوغه حالم هم بهتره.
دیشب تا صبح توی خواب با یک نفر که از ایران اومده بود بحث می کردم... فقط برای اینکه از دهنش در اومد که چرا این آلمانیا توی این تئاتر از اینهمه عرب و سیاهپوست استفاده کرده اند. همش سعی میکردم به حرفش بیارم یک جوری که نظرشو صریح بیان کنه ببینم چرا این حرف شنیع رو زده. با پوزخند همش از زیر بار جواب دادن در می رفت... پوزخندش این معنی رو برای من داشت که تو که می دونی میونه ما ایرانیا و عربها چطوره...
از خواب که بلند شدم واقعا مدتی طول کشید تا به خودم بیام و باورم بشه که خواب دیده ام. بعدش همش فکر می کردم که چطور شد که مسیر ذهنم به چنین خوابی ختم شده...
یادم اومد که یکی دو هفته پیش هم یک نوشته ۳ تکه ای نوشته ام در باب یکی دو تا پیش داوری که برام خیلی عجیب بودن و البته وقت نکردم که تایپشون کنم.
نسخه کاملش: اینجا
هر روز قبل از هر کاری صفحه اخبار رو باز می کنی و هر بار با خودت می گی خدا رحم کنه... دیگه انگار یک جورایی شرطی شدی. همش هول روزهای بدتر رو داری. گاهی اوقات از خودت بدت میاد. از اینکه اینقدر ترسو شده ای. از اینکه اینهمه هراس داری و از اینکه هیچ کاری نمی کنی چون نمی دونی که باید از کجا شروع کرد. نمی دونی چجوری می شه کاری کرد.
این نوشته ها را توی فروم بی بی سی می خونی.
برات جالبه... برات جالبه که خیلی ها نظرشون روی برگشتن و سازندگیه. با خودت فکر میکنی... سازندگی؟ نکنه اینقدر اینجا موندی و دورادور از اخبار ایران خبر میگیری چیزی رو از دست دادی؟ گیج و منگ سرت رو می کنی توی یقه خودت و می گی نکنه واقعا هنوز می شه اونجا کاری کرد؟ نکنه اوضاع به اون وحشتناکی ها هم که تو فکر می کنی نیست؟
این نوشته از تهران را توی سایت ابراهیم نبوی می خونی. همین جوری بیشتر حالت گرفته می شه.
داری به ماههای آخر تحصیلت نزدیک می شی و در هم برهمی افکارت هم بخاطر آینده مبهمیه که در پیش رو داری. با خودت می گی بذار ببینیم چی پیش میاد.
" می دونی سرنوشت وحشتناک ما ایرانی ها چیست؟ که وقتی در ایران هستیم، از وضعی که هست بیزاریم و دوست داریم از اون فرار کنیم، و وقتی که از اونجا فرار می کنیم، می بینیم جایی برای موندن جز بازگشت به اونجا نداریم. سرنوشت جالبی نیست، شاید روزی بتونیم راهی برای گریز از این وضع پارادوکسیکال پیدا کنیم، اما شاید امروز بدترین زمان برای تصمیم گیری باشه. راستش رو بخواهی من هم به آینده امیدوار نیستم. من فکر می کنم اصلاح یا حتی تغییر حکومت فقط یکی از مشکلات ماست، مشکل بزرگ ما مردمی هستند که از فرط بدی ها و پلیدی های حکومت ما نمی تونیم مشکلات اونها رو ببینیم. چون حکومت مثل یک مانع عظیم و فراگیر جلوی دیدن هر چیزی را می گیره." از اینجا
ادامه در نینوچکا
Okay.... Finally..
This is my the third girl who was missing fro the last couple of months....
Stay tuned I will be back....
یکی از جاذبه های آلمان برای من باغ وحش هست. توی هر باغ وحش تا جایی که می شه حیوانات رو سعی می کنند در محیطی نگهداری کنند که تا حد خیلی زیادی شبیه محیطی باشه که معمولا هر حیوان در طبیعت در اونجا زندگی می کنه. مثلا برای بز ها یک منطقه کامل صخره مانند درست کرده اند که این بزها روی این صخره ها اینطرف اونطرف می پرند و کیف زندگیشون را می برند.
یا مثلا برای خرسهای قطبی یک قلمرو حسابی درست کرده اند با یخ واقعی و حوضچه هایی برای شنا و ...
این دفعه با چند تا از دوستان مشترک رفتیم باغ وحش کلن. وارد باغ وحش که شدیم داشتم از تعجب و خوشحالی شاخ در میاوردم... حالا بماند که آدم از خوشحالی شاخ در نمیاره. اما اولین حیوانی که توی باغ وحش کلن دیده می شه اینه: الاغ ایرانی. اونهم با پشت زمینه یک دیوار آجر سه سانتی که توی آلمان اصولا وجود خارجی نداره و گل یاس آویزون از دیوار آجر سه سانتی... خلاصه آنچنان حس قوم و خویشی بهم دست داده بود که نگو. اینم عکس اوریجینال همین رفیقمون در کلن. یک ساعت رفته بودم توی کف این قیافه آشنا. تو کف این نگاه. گوشها. حالت چشمها... خلاصه صفایی بود. البته مثلا پلنگ ایرانی هم بودها. اما این یکی چیز دیگه بود. 
الان بعد از قرنها به سایت رادیو زمانه سر می زنم. یکی از نوشته ها مربوطه به فرزانه کابلی و سراغ گرفتن از کلاس رقصش. به سایتش سر می زنم. با خودم فکر می کنم یعنی واقعا توی تئاتر رسمی ایران به اینها اجازه کار و رقص داده اند؟ بعدش احساس این ایرانی ها بهم دست می ده که 20-30 ساله ایران نبوده اند.
یادم می افته به پروفسور ایرانی توی دانشکده مان... روز اولی که رفتم سلام و علیکی باهاش بکنم وقتی گفتم از کدام دانشگاه هستم اولش ذوق کرد و گفت که اونهم یکی دو سال اونجا بوده. بعدش پرسید هنوز هم مثل اونموقع هاست؟ گفتم چطوری یعنی؟ گفت اونموقع توی کلاسها بین دخترها و پسرها پرده زده بودند و... کلی خندیدم. گفتم شما مگه کی اونجا بودید؟ گفت حدود 20 سال پیش.
جيرجيرکها همه جا را گرفته اند. منم ترسو! ديگه فکر نکنم شب پا از خونه بيرون بذارم! فکر کنم با پلنگ راحتتر کنار بیام تا حشرات! ديگه بزرگ و بالدار هم شدهاند. حالا باز ایران که بودیم یکم محفوظ بودیما.
میخواهیم که با هم بریم رم... برنامه هامون جور نمی شه. پیدا کردن بلیطی که به پز دانشجویی بخوره از هر نقطه دنیا به هر نقطه دیگه دنیا امکان پذیر نیست انگار. آخرش به این نتیجه می رسیم که من و لیلی آلمان همدیگه رو ببینیم و لیلی و سانی پاریس و اونها از اون طرف پرواز کنند به سمت ایران... تمام مدت سانی می گه که اضطراب داره و تو می فهمی که اضطراب از جنس انتظار کشنده است... انتظار کشنده برای دیدن همه چبزهایی که در تمام ماههای گذشته با حسرتشون خوردی و خوابیده ای...
وقتی می شنوی که سانی رفته با تمام ساک و بار و بندیل توی فرودگاه و گیت آخر تازه فهمیده که تاریخ ویزا و پروازش با هم نمی خونه انگار سقف آسمون میاد روی سرت... تا شب به لیلی هم نمی گی چون خودت طاقت دیدن قیافه اونو هم نداری... آخر شب فکر می کنی بگذار یک زنگی بزنم که بدونه که ما هم براش کلی غصه خوردیم... به لیلی می گنم خدا واقعا برای هیچ بنی بشری نخواد... مرگ که نیست که برگشت ناپذیر باشه اما واقعا از اون تجربه های تلخه که سر دشمنت هم دلت نمی خواد که بیاد.
بعضی وقتها دلت می خواد یک بازوی گنده داشتی که می تونست تا اونور دنیا بره و کسی را در آغوش بگیره که دلش حسابی تنگه.
اخبار خانواده شمعدانی را در نینوچکا بخوانید.
رفتيم آتش بازی سالگرد استقلال آمريکا را تماشا کرديم. از بس مودم پايين بود تموم مدت به اين فکر می کردم که چرا در تمام بچگی ما آتش بازی نبود و من به اين سن و سال نبايد يه آتش بازی درست و حسابی ديده باشم! این مقایسه دایمی اگه از ناخودآگاه من بره بیرون خوب میشه خیلی!
باید کاری کرد... باید کاری کرد.
http://www.roozonline.com/archives/2007/06/005387.php
__________________________________________________________
آن دو نفر سنگسار نشدند... نوشتن من اینجا البته خیلی هم کمک نکرد... اما چیزی که حس می کنم اینه که همین نوشتن... همین فریاد گنگ منو آرامتر کرد.
این آلمانی ها اصولا موجوادتی هستند که باید اول کشفشون کرد... مثلا بد و بیراه هایی که به هم بار می کنند کلی مایه خنده است... حالا منظورم فحش اساسی آبدار نیست ها... همینجوری بد و بیراه دوستانه...
مثلا می گن فلانی مثل گوجه فرنگی بی وفاست!یا مثل نون احمقه یا مثل جوراب تنبله.
یا وقتی می خوان بگن طرف چرتش پاره شد یا توی حالش خورد می گن از جورابش افتاد پایین... خلاصه من که هر از گاهی فقط می خندم به این جور اصطلاحاتشون.
لینک
بعد از مدتها فیلم ایرانی خوب دیدن هم غنیمته... اونهم نه فیلمی که از اینترنت دانلود کرده باشی با کلی تبلیغ پرشین هاب و آرین هاب و آرم صدا و سیما و تسلیت فوت رسول اکرم گوشه سمت راست. تازه همه اینها در یک صفحه 5 سانت در 5 سانت... نه! اینجا کتابفروشی ایرانی کوچیک شهر ما به تازگی فیلمهای ایرانی هم میاره برای کرایه و آدم می تونه واقعا با کیفیت خوب فیلم ببینه.
شهر زیبا... فیلم واقعا خوبیه. در مورد قصاص... که چطور آدمهای مختلف هر کدام به نوبه خودشون تلاش می کنند که خون دیگری ریخته نشه. محیط فیلم و آدمهای فیلم کاملا ملموس و قابل باورند. فیلم سیاه هم نیست که آخرش دلت بخواد سر به بیابون بگذاری... حسی که آخرش داری حس حسرته... حسرت می خوری به تمام کسانی که با تمام مشکلاتی که توی ایران سر راهشون هست باز هم کارهای به این قشنگی می کنند. به این فکر می کنی که خدایا چقدر کار فرهنگی هنوز باید توی این مملکت بشه. و چقدر دلت می خواد که تو هم کاری می کردی... با خودت می گی تو هم یک روز یک کار خیلی توپ می کنی... یک روز. یک روز خوب خدا.
الان خبر شدم که مامان بابا برای یک ماه میان اینجا... خیلی خوشحالم. نینوچکا می گه دیگه می تونی همه چیزهایی که دو سه ساله توی ذهنت حک شده را بهشون نشون بدی. نمی دونم که عکس العمل شون در مقابل محیط جدید چیه.
ولی حتما خیلی با مزه می شه. مخصوصا دیدار با خانواده سیتا. دیشب داشتم به نینوچکا می گفتم مکالمه بابا و مامان با آلمانیا حتما خیلی هم سخته. مخصوصا که آلمانیا خیلی رک هستن.
ادامه
اجلاس سران g8 هم به پایان رسید.
چیزی که جالب بود برخورد حکومت بود با جمعیت تظاهرکننده. روز اول همه چیز تحت کنترل بود. تعداد پلیسها بیشتر بود از تعداد تظاهر کنندگان. قکر می کردی که مسابقه فوتباله. روز دوم یک گروه سیاه پوش آمدند که یک جورهایی آدمو یادانصار حزب الله می انداخت. شورش و سنگ انداختن به پلیس و آتش زدن ماشین و این جور خودنمایی ها. خلاصه یک روز تمام شهر را شلوغ کردند. کلیاتی هم پلیس ها بودند که توی درگیری زخمی شدند. اما روز بعد بر خلاف چیزی که ذهن ایرانی بهش عادت داره تظاهرات از سر گرفته شد و جمعیت مردم حتی بیشتر هم شد که کمتر نشد.
ادامه
دو هفته است که نبودم... مسافرت. یه جای خاص از اسپانیا.... برای اولین بار بود که آب اقیانوس را می دیدم. جالب بود... آبی تر از آبی... و زیبا تر از زیبا. اما چیزی که هرگز توی زندگیم بهش فکر هم نکرده بودم که روزی منو تحت تاثیر قرار بده: دیدن گل خر زهره! من دیگه تقریبا باورم شده بود که گل خر زهره یه چیز کاملا اصفهانیه و اونم فقط توی محله های خیلی قدیمی با خونه های قدیمی... خونه های قدیمی با حوض های لاجوردی و گل خرزهره... اونقدر گلهای آشنا می بینم که دیگه اشکم در میاد از بسکه یاد قدیم ندیما و پدر بزرگم می افتم... شب هم خواب پدربزرگم را می بینم. نگرانه... نگران مامان بزرگ. پیرمرد تمام عمر نگران اطرافیانش بود... خدارحمتش کنه. مرد بزرگی بود.